چرا يک مسيحی نميتواند با غير مسيحی ازدواج کند ؟

چرا يک مسيحی نميتواند با غير مسيحی  ازدواج کند ؟

چرا يک مسيحی نميتواند با غير مسيحی  ازدواج کند ؟

مقدمه  :

ابتدا ممکن است اينطور بنظر برسد که نوشتن چنين مقاله ای غيرضروری است . زيرا اين امر که شخص ايماندار نميتواند با غير ايماندار ازدواج کـــند کاملا” واضع است .  ولی واقعيت غير از اين است ، من روزانه نــــامه های زيادی از زنانی دريافت ميکنم که ميخواهند خداوند را بطور کامل خـــدمت کنند، ولی به دليل اينکه همسرشان مسيحی نيست نميتوانند . من مــخصوصاً آن مقاله را برای زنان مينويسم زيرا همانطور که تجربه کرده ام آنــها بيشتراز مردان با اينگونه مشکلات روبرو هستند .

در هر صورت اين مقاله شامل حال هر فرد مسيحی که در فکر ازدواج با غـير مسيحی است ميشود. (اين مقاله برای کسانی که ابتدا ازدواج کرده اند و بــعد مسيح را در قلب خود پذيرفته اند نيست ، بلکه برای مسيحيان مـجردی است که سوالاتی را در مورد ازدواج دارند . )

قرار ملاقات مسيحيانه :

من نميدانم که آيا شما تا کنون وعدة ملاقاتی با کسی داشته ايد يا نه ؟ در نظر خود يک خانم جوان مسيحي را که سالها است مسيحی ميباشد مـــجسم کنيد که به دهکده ای دور دست برای بشارت دادن پيام نجات بخش انــجيل مسيح ميرود. در ميان کسانی که به پيام او علاقه نشان ميدهند پسرجـــــوان وخوش قيافه ، رئيس دهکده است.

اين پسر کمی علاقمند به شنيدن پيغام انجيل می باشد و خانم جوان به قـصد کمک ، وقت بيشتری را برای اوصرف ميکند به اين اميد که وی را بــــسوی مسيح هدايت کند.

بعد ازمدتِ کوتاهی اين مبشر جوان بوسيلة نامه به دوستان مسيحیِ خـــــود اطلاع ميدهد که قصد ازدواج دارد و به شهرخود بر نخواهد گشت .

به نظر شما آيا اين خانم جوان مبشر نوايمانی بود ؟ البته خير , ولی ايـــن او اين اطمينان را دارد که همسر آينده اش به زودی مسيح را خواهد پذيرفت . در اين ضمن او با شادی تمام خود را برای خانه داری آماده ميکند و اين فکر را در خود تقويت ميکند که او و همسرش بزودی آيـــنده درخــشانی را بـا يکديگر خواهند داشت .

اگر شما يک چنين حقيقتی را مي شنيديد چه فکری در مورد تـــصميم و زندگی اين فرد مسيحی مي کرديد ؟

حتماً مي گفتيد که اعمال وی با اصول ايمانش تضاد کامل دارند .

فکرمي کنم معمولاً هر ازدواجی با يک قرار ملاقات شروع ميشود . ولی اين واقعه زمانی برای مسيحيان پيش مي آيد که معمولاً آنها ازمسير راست منحرف مي شوند . اغلب در ابتدا فکر می کنند ، رابطه آنها با طرف مقابل صرفاً يک رابطه کاملاً جدی و حياتی است و هيچ دليلی برای نگرانی جـــهت قــــرار ملاقات گذاشتن وجود ندارد .

ايشان پيش خود فکر ميکنند که يک يا دو وعدة ملاقات با شـــخص غـــير مسيحی هيچ مشکلی را بوجود نمي آورد .

بعضی فکر ميکنندکه شايد بتوانند شخص مقابل را بسوی مسيح هدايت کنند. اغلب وقتی با اين جوانان صحبت می شود که هدف شما از بشارت انـــجيل بهجوانان از جنس مخالف شما چيست ؟ جواب می دهند : “هـــــدف ما از ايــن کار آشنا کردن ايشان با نجات عيسی مسيح است !

وقتی که ايشان را از بهرانهای موجود در اين خدمت آگاه می ســـــــازيم ،

می گويند : فعلاً که قصد ازدواج ندارم ، اما هر زمان که تصميم جدّی بــرای ازدواج داشتم ،حتماً شخص ايمانداری را انتخاب خواهم کرد”.

اما چيزی نمي گذرد که متوجه ميشوند به طرف مقابل علاقمند شده و سـعی مي کنند ، بطور نااميدانه ازدواج خود را در پيشِ خود و ديــگران و حـــتی خداوند کاری منطقی جلوه دهند . ولی به نظر من هر شخص مسيحی کـــه آنقدر نا آگاه باشد که با يک شخص غير مسيحی قرار ملاقات بگذارد چـقدر نا آگاه تر است زمانی که با او ازدواج کند.

تصميمات جدّی :

اولين تصميم مهم در زندگی پذيرفتن مسيح و دومين ازدواج است. همانطور که قبلا” ذکر کردم معمولا” ازدواجها از يک وعدة ملاقات شروع ميشود. بسياری از مسيحيان بدون اينکه قبلا” در مورد آن کاملا” فکر کنند اقدام به انجام آن ميکنند و اين البته يکی از مشکلات مهم است. آنها بجای قبول کلام خداوند چيزی را مي پذيرند که دنيا به آنان عرضه ميکند و اين را در نظر نمي گيرند که اصول مسيحيت مانند اصول دنيوی قابل تغييرنمي باشند . وقت گذراندن با شخص نا مناسب مانند درگير کردن خود در مسئله ای که بازگشت از آن دشوار است ميباشد. وقتی در زندگی به فردی علاقمند

مي گرديد و خود را کاملاً به او نزديک ميدانيد ، جدا شدن از او امری بسيار دشوار ميشود. در اين قبيل موارد بسيار آسانتر است که از روی منطق خـــود قضاوت کنيد تا اينکه از روی احساسات . وقتی احساسات در درجــــة اول اهميت قرار مي گيرد ، طبعاً خداوند در درجة دوم قرار خواهد گرفت. احساسات چيزهای بسيار قوی هستند ولی اگر شما آنها را کنترل نکنيد آنها شما را کنترل خواهند کرد ( ارمياء بنی ۹:۱۷ ).

يوغ نا مساوی :

“از وابستگيهای نا مناسب با افراد بی ايمان دوری کنيد”..(دوم قرنتيان ۱۴:۶ ) يوغ نا مساوی چه معنی دارد ؟ پيش خود دو گاو را تصور کنيد کـه به يــک گاو آهن به جهت شخم زدن زمين بـسته شده اند . آنها با دقت تمام تــربيت شده اند که از فرمان داده شده اطاعت کنند . اين دو حيوان کاملاً با يــکديگر متّحد هستند و در واقع يک تن محسوب ميشوند. معمولاً يک کشاورز کاردان گاوهای خويش را از لحاظ جثه و قدرت بدنی و استقامت هـــمانند يکديگر انتخاب ميکند . زيرا که ميداند برايش بهتر کار خواهند کرد . حال اگر يکی از اين گاوها پيش از حرکت احتياج به شلاق خوردن داشته باشد ولی ديگری به محض ديدن شلاق بترسد بسيار غير عاقلانه است که انتظار داشته باشيم ايـن دو با يکديگر کار کنند . گاوی که از شلاق مي ترسد ديوانه وار سعی خواهد کرد  که بگريزد ولی در عوض ديگری سرسختانه خواهد ايستاد و تـــــکان نخواهد خورد.

در حقيقت اگر اين دو حيوان همچنان به يکديگر بسته بمانند ، ناراحتی و مشکلات زيادی بوجود خواهد آمد . آنها نه تنها گاوآهن را خواهند شکست ، بلکه هيچگاه زمينی را شخم نخواهندزد.مسيح باهوش ترين و دلسوز تـرين شخص درعالم هستی ميباشد . او به خوبی ميداند که اگر ما با شخصی ازدواج کنيم که سعی کند ما را از طريق خود منحرف کند ،خوشحال نخواهيم بود.در اين صورت زندگی مانند يک جنگ دائم خواهد بود و ما با راه حلهای خود قادر به پايان دادن آن نخواهيم بود . به همين دليل است کــه او به مـــا پيشنهاد مي کندکه فقط باشخص مسيحی ازدواج کنيم.

(اول قرنتيان۳۹:۷ ). اگر ما درزندگی بـــعد از ازدواج خود ســــعی داريم خداوند راخدمت کنيم

پس بايد هر دو موافق با کاری باشيم که ميخواهيم انجام دهيم . بنظر من اين مسئله خيلی واضح است و گاهی تعجب ميکنم که چطورعده ای حکمت خداوند را ناديده گرفته و بيهوده فکر مي کنند که همه چيز در آخــر درست ميشود.

قرارملاقات يا بازی :

فکر می کنم که تاکنون متوجه شده باشيد که برای يک مسيحی قرار يــــک

ملا قات گذاشتن کاری سرسری وکم اهميّت نيست . ولی اين بدان مــــعنی نمي باشد که بايد بدون هيچگونه وقت گذراندن با شخص مقابل و شـناساييِ يکديگر تن به ازدواج داد , بلکه شما بايد درمسيحی بودن شـــــخصی کــه

می خواهيد با او قرار ملاقات بگذاريد مطمئن باشيد . ازطرف ديگربايد ثمرة ايمان آن شخص در مقابل همه نمايان باشد . قدم بعدی اين است کـــه ارادة خداوند را در مورد اين موضوع بدانيد . جواب منفی از طرف خداوند بــــه معنی علامت برای شما می باشد و به نفع شماست که قدمی فراتر از ايــــن برنداريد.

بسياری هستند که پس از ازدواج متوجّة اشتباه خود می شوند و ازدواجــشان ناموفق و پر از ناراحتی های مختلف است . فقط به اين دليل که کلام مـسيح را ناديده گرفته و به اميال و احساسات خود اجازه داده اند که صدای خداوند را خاموش کند . اين قبيل افراد ، نتيجة بی اطاعتی از خداوند را تـــــــجربه

می کنند و ديگر امکان بازگشت و شروع جديد برايشان وجود ندارد . ازدواج برای هميشه است . نمی توانيد بگوئيد :”ما اشتباه کرده و خــــارج از ارادة خداوند ازدواج کرده ايم .

پس حالامی توانيم طلاق بگيريم.”طبق کلام خدا اين امکان ندارد و انجام آن ، فقط اشتباه دوّم است.کتاب مقدّس به ما می گويد ، که اگر همسرغير مسيحی ما موافق است که با مازندگی کند ، ما نبايد از او جدا شويم.

(اوّل قرنتيان ۷ : ۱۲ و ۱۳ ) . پس چرا خود را در موقعيتی قرار دهيم ، کــه امکان اتخاذ تصميم غلط وجود داشته باشد ؟ وقتی کلام خدا می گويد ، کــه زير يوغ نامساوی نرويم ، اين بسياراحمقانه و به وضوح تمرّد ازکلام خداست ، که خلاف آن را انجام دهيم .اگربه جای توکّل و اطاعت از خداوند به عـقل وفهم خود تکيه کنيد ، مطمئن باشيد،که با مشکلات بيشماری روبررو خواهيد شد.

ارزشها، تحريکات واهداف

وقتی که من مسيح را پذيرفتم ، زندگيم به طورکلّی دگرگون شد . ديگر

نمی توانستم آنطورکه قبلاً زندگی می کردم ، ادامه دهم . چون راه خداوند با راههای من فرق داشت . همه چيز عوض شد . اين دگرگونی عقايد ، منجر به اين شد ، که درمورد معيارها و ارزشهای زندگيم ، تجديد نظر کنم . يــکی از اوّلين چيزهايی که نظرم راجلب کرد اين بودکه دلايلم برای انجام کـــارهای مختلف تغيير کرده بود . حالا ديگر محرک من محبت کردن خدا و اشـــتياق برای خوشنود ساختن او بود و نه ارضای اميال خود خواهانة خودم.

با نزديکتر شدن به خداوند ، با اراده و افکار او بيشتر آشنا شدم و متوجّه شدم ، که چيزهايی که قبلاً برايم مهم بودند ، اکنون آن ارزش سابق را نــداشتند و بر عکس ، چيزهايی که سابقاً آنچنان اهميّتی برايم نداشتند ، اکنون مـــــانند جواهر می درخشيدند . به جای نگاه کردن به چيزهای موقتی اين دنـــيا ، به ابديّت چشم دوخته بودم . حقيقتاً فکرمی کنم ، قلبم می شکست ، يا احساس شکست می کردم، اگر قادر نبودم اين هيجانات ، شادی ومحبّت خــداوند را باشخص مورد علاقه ام در اين دنيا ، يعنی همسرم در ميان بگذارم.

کمبود صميميت واقعی

… زيرا چه شراکتی بين نيکی وشرارت است وچه رفاقتی بين روشنايی و تاريکی(دوّم قرنتيان ۶ : ۱۴).

وقتی به اصل قضيه در زندگی بپردازيم ، يک نفر که مسيح را دوست دارد ، با کسی که علاقه ای نسبت به مسيح در خود احساس نمی کند ، چيزهای مشترک  زيادی با هم ندارند . مطمئناً ممکن است ، که هر دوی شما به يک نوع سرگرمی ، علاقه داشته باشيد و يا شغل هر دوی شما مشابه باشد.  ولی وقتی نوبت به چيزهايی می رسد که واقعاً برايتان مهم هستند ، می بينيدکه کيلومترها از يکديگر جدا هستيد . در ازدواج پس از پشت سرگذاشتن احساسات پر شور اوّليه ، هميشه کمبود صميميت واقعی را احساس خواهيدکرد . ازدواج نزديکترين و صميمانه ترين مشارکت موجود بين دو نفر است . ولی با اين وجود هميشه متوجّة کمبودآن صميميت و يــــگانگی

می شويد ، که فقط در صورت ازدواج با يک نفر همفکر خود می توانيد داشته باشيد و هرگز نخواهيد توانست آن محروميت واقعی را درهمسرتان پيداکنيد . زيرا که ديد و دلايل شما نسبت به همسرتان کاملاً فرق دارد . هرگزخود را نسبت به يکديگر نزديک احساس نمی کنيد . چون زنجيرة مشترکی وجود ندارد، که شما را به سوی يکديگر بکشد و با هم نگاه دارد.

وقتی در مورد ازدواج صحبت می کنم ، منظورم آن تصميم جدّی برای محبّت کردن ، احترام گذاشتن،  نوازش کردن و اطاعت کردن برای تمام طول عمر تا زمانی که مرگ شما را از يکديگر جدا  کند ، می باشد . شما چطور می توانيد ، حتّی فکرچنين تصميم و همبستگی عميق را با کسی که مسيحی نمی باشد و پيرو او نيست ، داشته باشيد ؟ به عنوان يک فرد مسيحی ، خداوند در سه شخصيت ، پدر ، پسر و روح القدس زندگی شما را کـــنترل

می کند . ولی کتاب مقدّس می گويد ، که کسی که پيرو مسيح نيست ، تحت کنترل دنيا و نفس اماره است و اينها چيزهايی هستند که به ما مسيحيان دستور داده شده که بر آنان غالب آييم.

(اوّل يوحنا ۲ : ۱۴ – ۱۷ ).حال شما چگونه می توانيد اميدوار باشيدکه با ازدواج کردن با شخص غير مسيحی بر دنيا غالب آييد؟

اوّل ازدواج ، دوّم اصلاح

بسياری ازدختران مسيحی، با اين حقيقت که دوست پسرشان با مسيحی شدن آنان مخالف نيست ، خود را قانع می کنند . اگرچه دوست پسرشان مانندآنها ايماندار نمی باشند ، با اين حال بنظر

می آيد ، که به عقايداو فوق العاده احترام می گذارد وحتّی گاهگاهی با اوبه کليسامی رود . اکثراً اين عقيده را دارندکه”وی واقعاً پسرخوبی است . فقط بزرگترين عيب اوخوردن کمی آبجو با دوستانش درهنگام تماشای فوتبال است.” دختر مورد نظر ما فکر می کند ،که اگر با او ازدواج کند ، آنها اوقات بيشتری را با هم خواهند داشت و اين فرست خوبی برای هدايت کردن وی به مسيح خواهدبود . ولی متأسفانه بعدها متوجّه می شودکه به اين سادگی که او فکرمی کرد نيست . سرانجام مطالعة کتاب مقدّس  زياد او و همچنين معاشرت کردن با مسيحيان ، حوصلة همسر غيرمسيحی را سر

می برد . و ازهمين جا اختلافات بين آنهاشروع می شود . اکثراً دختران متوجة اين حقيقت نيستند ، که اگر قدرت غالب آمدن بر وسوسة ازدواج با يک فرد غيرمسيحی را ندارند . مطمئناً هم نخواهند داشت ، که او را به مسيح آشنا کنند.

مسيحی شدن با دليل  واقعی

بعضی اوقات پسران جوان ، بخاطر اينکه با دختری مسيحی ازدواج کنند ، تصميم می گيرند که مسيحی شوند و او را در قلب خود بپذيرند . صرفاً به اين دليل که فکر می کنند بدون انجام اين کار نمی توانند با آن دختر ازدواج کنند . حتّی برای اينکه دوست دختر خود را خوشنود سازند ، اقدام به کليسا رفتن می کنند . ولی اگر اين خواسته از صميم قلب نباشد و شخص آن تشنگی و علاقة مخصوص را نسبت به خداوند نداشته باشد ، خيلی زود خسته و نا اميد می شود . اينطور قولها معمولاً بعد از ازدواج به طورکلّی فراموش می شوند. من هرگز به اين نوع تصميم گيری ، برای پذيرفتن مسيح اطمينان نمی کنم و معمولاً به دخترانی که بــــــرای مشورت کردن پيش من

می آيند ، می گويم که ابتدا به او فرصت دهيد که با زندگی خود ، مسيحی بودنش را ثابت کند.

شخص بايد با ميل و ارادة خويش به کليسا و جلسات مطالعة کتاب مقدّس برود ، و نه درجوار دخترمورد علاقه اش و بخاطر او . اگر بعد از چندين ماه ، اين جوان ثابت کرد که واقعاً خود را به مسيح سپرده است و همه شاهد رشد او در ايمانش هستند ، آنوقت می تواند شروع به دعا و در طافت ارادة خدا برای صميمی تر شدن با آن جوان بکند . ولی متأسفانه مشکلی که وجود دارد اين است که اغلب دختران ، صبرکافی ندارند تا حقيقت ايمان طرف مربوطه را دريابند و تا احساس می کنند ، که آن جوان تا حدّی علاقه نشان می دهد و ممکن است دريکی از همين روزها مسيح را بپذيرد ، دست به کارشده ، مدل لباس عروسی خود را هم انتخاب می کنند.

قانون دوّم ترموديناميک

قانون دوّم ترموديناميک می گويد : هرچيزی که به حال خود رها شود به مرور زمان فاسد خواهد شد . چيزهايی که به حال خود رها شده اند ، نه تنها بنا نمی شوند ، بلکه از بين خواهند رفت . به عبارت ديگر همانطور که زمان می گذرد ، هر چيزی به خرابی و بد شدن می رود و نه بهترشدن . زندگی نيز اگربد و نوجود خداوند ، به حال خود رها شود ، از بين خواهد رفت . هيچکس نمی داند فردا چه می شود. بعضي ها که با افرادی که گهگاه يک ليوان مشروب می خورند ازدواج کنند ، بعد از دو سال می بينند که با يک الکلی ازدواج کرده اند . شما وقتی که با شخصی ازدواج می کنيد که زندگی اش را در دست خودش گرفته است ، نمی توانيد آينده را از موقعيت حال در يابيد . زيا اين مسئله که گناه ، گناه ديگر را می زايد ، حقيقت دارد و يک زندگی که با تمام وجود و ارادة آزاد به مسيح سپرده نشده باشد و بوسيلة دست مهربان او رهبری نشود و می تواند هرنوع آخرتی داسته باشد.

رقابت

فکر می کنم مشکل ترين مساله در ازدواج بين يک مسيحی و غير مسيحی ، احساس رقابت بين آن دو است . حتّی اگر دربارة آن صحبت هم نشود ، ولی احساس رقابت کاملاً محسوس است . اگرشما مسيحی باشيد و همسرتان غير مسيحی ، به عنوان مسيحی ارزشها و ايده آل هايتان در زندگی با همسرتان فرق خواهد داشت . او هميشه ( آگاه ياناخودآگاه ) سعی خواهد کرد ، که به شما ثابت کند که با وجودی که به خداوند ايمان ندارد ، قلباً از شما شاد تر است . و شما البته سعی خواهيد کرد که به او ثابت کنيد ، بخاطر داشتن مسيح درخود صلح و آرامش بيشتری داريد . در چنين زندگی نه تنها در ايمان خود پيشرفت نخواهيد کرد ، بلکه ضعيف تر خواهيد شد . و سرانجام اگر به همين منوال پيش رود ، روزی شريک زندگيتان از رقابت کردن با کليسا و دوستانتان خسته خواهد شد.

کنارآمدن

اغلب وقتی يک مسيحی در چنين موقعيتی  قرار می گيرد ، اين وسوسه برايش پيش می آيد که با شوهر بی ايمان خود ، بخاطر از هم پاشيدن ازدواجشان کنار بيايد . و اين موقعيت بسياربدی برای يک مسيحی است . وقتی که شما شروع به  کنار آمدن می کنيد ، زندگيتان کم کم ضعيف و ضعيف تر می شود . بخاطر بی اطاعتی از خداوند احساس گناه می کنيد و همين باعث جدايی و دوری بيشترشما ازخداوند می شود. کم کم احساس افسردگی در ميان هر دوی شما بروز می کند . هيچکدام آزاد  نيستيد که کارهای مورد علاقة خود را انجام دهيد . شما کسی را نداريد ، که با او عيسی را محبت کنيد و همسرتان متقابلاً کسی را ندارد ، که همراه او دنيا را دوست بدارد و خوشگذرانی کند . همسرتان از مشارکت با دوستان مسيحی و فعاليّت های شما لذّت نمی برد و شما هم متقابلاً همين احساس را در مورد او خواهيد داشت . چقدر آرزو خواهيد کرد ، که کسی را داشته باشيد تا در شادی مسيح با او شريک باشيد . و بر عکس ، همسرتان اشتياق  و اميالش با شما فرق خواهد داشت . و اگر شما حاضر نباشيد با او بيرون برويد ، تا در خوشی ها  و شايهای او شريک باشيد , او احساس می کند که  بايد يک نفر ديگر را پيدا کند ، تا او را شريک خوشی خود کند . واضح است که در اين حالت فشار روحی به نهايت خواهد رسيد . چون هر دوی شما از آنچه واقعاً دلتان می خواهد انجام دهيد ، محروم هستيد . در نتيجه تلخی ها و رنجشها در زندگی شروع می شود و فاصله ای عميق بين شما می اندازد و باعث بوجود آمدن مشکلات بيشتری می شود . در اين هنگام همسر بی ايمان احتمالاً از چندين اصل و آيه ای که آموخته است ، استفاده می کند تا شما را هدف قرار دهد و نقطة ضعف هايتان رابه رٌختان بکشد.دردرستی کلام خدا شکی نيست واگرچه او آن  را باور ندارد ، ولی می داند که شما به آن ايمان داريد . و احتمالاً لذّت خواهد برد ، از اينکه ببيند شما نا اميد و محکوم شده ايد وحملات او به شما و ايمانتان مؤثر بوده است. کلام خداوند ، حتّی اگرشخص بی ايمان آن را استفاده کند ، قدرتمند است.

ممکن است تصورکنيد ، که من يک داستان غير واقعی دربارة از هم پاشيدگی يک زندگی را مطرح کرده ام . ولی حقيقت اين است که من صدها نامه از مردم دريافت کرده ام که همه حاوی چنين داستانی بوده اند . غير ممکن است ، که ازدواجی به اين صورت بتواند دوام پيدا کند و اکثراً هم نمی کند . مگر اينکه همسر ايماندار تا اندازه ای دربارة ايمان خود با همسر بی ايمانش کنار بيايد ، که تقريباً ديگر رايحه ای از ايمان هم به مشام نرسد .

آنچه می نويسم نه تنها داستان مرگ يک ازدواج است ، بلکه داستان مرگ روحانی يک شخص هم هست . من ايمان دارم که به همين دليل است ، که کتاب مقدّس ما را از وارد شدن به چنين اتحادی با يـــــک بی ايمان برحذر

می دارد.

تعادل صحيح

معمولاً کسانی که بعد از ايمان آوردن می خواهند دوباره همان دوستان و زندگی سابق خود را داشته باشند ، می گويند :”اين درست نيست که من خود را از همه جدا کنم و فقط با مسيحيان معاشرت داشته باشم .”البته که شــــما اجباری نداريد . ما نمک جهان هستيم وجهان را از نمک محبت خـــــداوند

بهره مند می کنيم (متی ۵ : ۱۳ و ۱۶ ) . دنـــــيا و مردمی که درآن هستند ، احتياج به مسيحيان دارند . در غير اينصورت چطور قادر خواهند بود بـه تنها محبت واقعی که در خداوند است پی ببرند ؟ ولی هيچگاه نـــبايد ايـــن را فراموش کنيد ، که اگرچه ما جزئی ازجهان هستيم ، ولی نبايدهمشکل جـهان باشيم . ما بايد هميشه هوشيار باشيم واجازه ندهيم که گناهی در زندگی مــا باعث جدايی ما از خداوند شود و از هرچيزی که باعث لغزش ودور شدنمان از پدرآسمانی می شود ، اجتناب کنيم (دوّم تيموتاوس ۲ : ۲۲ ).

بسياری از مسيحيان با اين بهانه که ،  دوستان خود را بــــــه مسيح هدايت

می کنند ، سعی می کنند که در خوشی های دنيوی نيز شريک باشند . ولی خداوند از قلب ونيت ما آگاه است . اگر دوستتان باعث جدايی تان از خداوند می شوند ، بهتراست که رابطه با آنها را قطع کنيد ، تا اينکه رابطة شما با مسيح قطع شود. هيچ رابطه ای در دنيا مهمتراز رابطه ای که با پدر آسمانی خود داريد نمی باشد . اگر آنقدر قوی نيستيد که بر اينگونه وسوسه ها فائق آئيد ، بهتر است آنهارا بطورکلّی حذف کنيد . نگران نباشيد ،که چه شهادتی برای ديگران خواهد بود . اگرشما با آگاهی کامل لغزش بخوريد ، آن زمان است که شهادت بدی برای ديگران خواهيد بود.

فرزندان

چيزی که معمولاً افراد قبل از ازدواج بدان فکر نمی کنند ، بچه ها هستند . اين فکر معمولاً  در درجة  دوّم اهميّت قرار دارد . ولی طبعاً زمانی خواهد رسيد ، که شما احساس کنيد بايد تشکيل خانواده بدهيد . ولی مفهوم خانواده چيست ؟ آيا فقط حضور فرزندان باعث تکميل و درست شدن يک خانواده است يا چيزی ديگر ؟ به عقيدة من ، خانواده گروهی از افراد هستند ، که به وسيلة محبت ، نادانی و صداقت به يکديگر وابسته هستند . هريک از آنها اشتياق دارد که ببيند ، عضو ديگر خانواده به نهايت محبت و مقصود خود در خداوند برسد . خانواده تشکيل شده از پدر ، مادر و فرزندان . اگر چه ممکن است با در نظر گرفتن شرايط و ارادة خداوند خانواده کوچکتر يا بزرگتر از اين باشد.

امّا چيز مسلم اين است که ، اگر اتحاد وجود نداشته باشد ، خانواده ای هم وجود نخواهد داشت . شما ممکن است که با يکديگر زير يک سقف زندگی کنيد ، ولی آن دليل بريک خانواده بودن نيست . در ازدواجهايی که مانند يوغ نامساوی هستند ، فقط سرگردانی و هرج و مرج می تواند حاکم باشد . بدون داشتن محبت مسيح ، در ميان اعضای خانواده هيچ اتحادی نمی تواند وجود داشته باشد . اگر پدر و مادر ندانند که چگونه فرزندان خود را تربيت و بزرگ کنند ، آنها به خودی خود رشد خواهند کرد , و اگر والدين معيارهای مختلفی برای تربيت آنان در رابطه با مسئوليت و اخلاق صحيح داشته باشند ، فرزندان آنها درحقيقت بدون هيچ معياری بزرگ خواهند شد و راه خود را در پيش خواهند گرفت . در اين حالت ، والدين نيز فقط از بحث کردن  با يکديگرخسته خواهند شد . البته بچه ها با ماندگان اصلی اين جنگ و جدال خواهند بود ، بدون آنکه خود در آن زمان متوجّه باشند . در چنين خانه ای ناراحتی و ناسازگاری دائما ًخواهند بود و هيچکدام از اعضای خانواده احساس خوشبختی نخواهند کرد .

اگر هيچ توافتی در مورد اينکه خدا کيست و ما چه مسئوليتی در قبال او داريم نباشد ، فرزندان به سختی قادرخواهند بود که او را بشناسند و دوست داشته باشند . اگر فرزندان ما عقايد مختلفی در اين مورد از والدين خود بشنوند ، گيج و سرگردان شده ، مجبورخواهند شد که به راه خود بروند . بزرگترين عاملی که باعث شناسايی خداوند برای فرزندانمان می شود ، طرز رفتار و نمونه ای است که در ما می بينند . شناخت و طرز فکری که آنها دربارة پدر خود دارند ، اغلب رابطة مستقيم با شناخت آنها با خداوند دارد . اگر پدرآنها فرد درستکاری باشد و رفتاری خدا پسندانه و مناسب و آميخته با محبت داشته باشد ، طرز فکر و برداشت فرزندان از خداوند ، اغلب مثبت وخوب خواهد بود . ( افسسيان ۶ : ۴ ) ( کولسيان ۳ : ۲۱ ) و اگر بر عکس ، پدر خانواده شخصی ناحق بوده و دربارة خداوند بی تفاوت باشد ، فرزندان حتّی در سن بلوغ به سختی قادر به شناختن ذات و شخصيت حقيقی خدا خواهند بود . اين بار سنگينی خواهد بود ، که با بی انصافی تمام بردوش فرزندان کوچکمان گذاشته خواهد شد . اين نه تنها باعث از بين رفتن خاطرات شيرين کودکی او می شود ، بلکه ممکن است به قيمت از دست رفتن روح او تمام شود . بيائيد حتّی فکر اين را هم نکنيم که فرزندان بی گناه خود را با درد و ناراحتی تمام ، در يک چنين خانواده ای بزرگ کنيم که پر از هرج و مرج و ناراحتی باشد . اگر شما در فکر ازدواج با يک فرد غير ايماندار هستيد ، چطور اين انتظار نادرست را داريد که فرزندانتان ايماندار و متعلق به خداوند باشند ، در صورتی که خودتان حاضر نيستيد در مورد موضوع مهمی مثل ازدواج به خداوند توکل کنيد . به نظر من امکان خيلی کمی وجود دارد که انتظار شما به انجام مطلوب برسد.

نتيجه

ايماندارانی که با افراد بی ايمان ازدواج می کنند ، هيچگاه  نمی توانند عمق پری و شيرينی زندگی زناشويی را چنانکه خداوند در نظر دارد تجربه کنند . همچنين لذّت صميميت واقعی را احساس نخواهند کرد و از برکت داشتن خانواده ای که با محبت مسيح به هم وابسته و متحدند برخوردار نخواهند شد ، بلکه برعکس ، بجای محبت احساس نارضايتی و در بند بودن آنها را تا سرحد جدايی و يا طلاق مي کشاند . زيرا محبت واقعی زمانی امکان پذيراست که شما خداوند را بشناسيد و آن فروتنی و محبتی که او در برابر ديگران داشت ، شما نيز نسبت به ديگران داشته باشيد و ملاک های ديگر زندگی تماماً در مقايسه با حقيقت رنگ خواهد باخت . فريب نخوريد . هيچوقت و با هيچ چيز بجز با بهترين ارادة خداوند برای زندگيتان قانع نباشيد . اگر شما بايد ازدواج کنيد ، خداوند بهترين زوج را برايتان خواهد داشت . ولی مواظب باشيد . چون دشمن هم علاقة زيادی به دلالی در ازدواج دارد . به خداوند توکل کنيد و از او اطاعت کنيد . او خواسته های شما را در وقت مناسب به شما خواهد بخشيد . اگر به عقل خـــــود تــکيه

می کنيد و پافشاری برای رسيدن به هدف خود داريد ، مواظب باشيد . ممکن است آنچه می خواهيد بدست آوريد ، ولی همچنين ممکن است بقية عمرتان را در تأسف بگذرانيد . در خاتمه , اگر با شخص بی ايمان در رابطه هستيد و يا قبلاً به عنوان يک مسيحی چنين رابطه ای با غير ايماندار داشته ايد ، فکر می کنم بهتر است قلب خود را نسبت به خدای خويش بيازماييد . اگردر قلبتان از اين مسئله ناراحت نيستيد و احساس آرامش و رضايت از رابطه با شخصی که خدا را دوست ندارد می کنيد ، دراين صورت خوب است  از خودتان سؤال کنيد که چقدرمسيح را دوست داريد ؟! چون اگر از هم نشينی يک بی ايمان لذّت می بريد ، ممکن است بخاطر اين باشد که شما نيز با او هم عقيده هستيد . ( اوّل يوحنا ۱ : ۶ و۷ ) ( يوحنا ۳ : ۲۱ ) . هرگز خود را فريب ندهيد.به عنوان کسی که خالصانه خدا را دوست دارد ،هرگزنمی توانيد با آگاهی کامل به شخص بپيونديد ، که دنيا را دوست دارد . حتّی فکر اين را هم نکنيد که زندگی خود را بوسيلة ازدواج باشخص غيرايماندار شريک کنيد ، مگر اينکه از زندگی کردن خارج از اراده وحضورخداوند نگران نباشيد. خداوندشمارابه راههای خودهدايت کند.

آمين

نويسند ملودی گرين

 

دیدگاهتان را بنویسید